الا، ای رهگذر کز راهِ یاری

« الا، ای رهگذر کز راهِ یاری
قدم بر تربت ما می گذاری

در اینجا شاعری غمناک خفته است
رهی، در سینه این خاک خفته است

فرو خفته چو گل، با سینه چاک
فروزان آتشی، در سینه خاک

بده مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش، خدا را

به شب ها، شمع بزم افروز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را

چراغ تاری نیست ما را
سُراغی کن ز جان دردناکی

برافکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز سوز سینه، با ما همرهی کند

چو بینی عاشقی یاد «رهی» کن»

 روانش شاد و یادش گرامی باد.

/ 3 نظر / 10 بازدید
ی دخترافسانه ای

مرسی که بهمون سرزدی صبا جان...بازم بیا..قالب وبت خیلی قشنگه..مطلباشم همینطور..[قلب]

roza

ایـنـکـــه میـان دسـتـانَـت لـحـظـه ای‌ چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم… و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای‌ نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد نمیــــدانــــــی‌ … چه هـیـجـــانــــی‌ ست …

هیوا

برام یادآوری گذشته ها شد... قبلنا زیاد شعرای معیری و میخوندم.. ولی حالا...